سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

یک روز حضرت عیسی(ع) از خداوند درخواست کرد کسی را به او نشان دهد که نزد خداوند محبوب تر از او باشد!


خداوند او را به پیر زنی که در کنار دریا زندگی می کرد،راهنمایی کرد.


وقتی عیسی (ع) به سراغ آن خانم آمد،دید در خرابه ای زندگی می کند. در گوشه ای رها شده وبدنش فلج و


چشمش نابیناست. عیسی(ع) جلوتر رفت ودقت کرد؛دید پیرزن می گوید: " خدایا شکرت


که نعمت دادی،کرم کردی ،زیبایی دادی..."


عیسی(ع) تعجب کرد که او با این بدن فلج که فقط دهان او کار می کند،چرا چنین ستایش می کند؟


با خود گفت: " این از اولیاء خداست ومن بی اجازه وارد خرابه شدم. بهتر است برگردم واجازه


بگیرم وبعد داخل شوم. "


عیسی (ع) به دم خرابه برگشت وگفت :" سلام بر تو ای کنیز خدا! "


پیرزن گفت : " سلام بر تو ای روح الله! "


عیسی(ع) با تعجب پرسید : " پیرزن! تو مگر مرا می بینی؟ "


گفت: " نه. "


عیسی (ع) پرسید: " پس از کجا دانستی که من روح الله هستم؟ "


پیرزن گفت: " همان خدایی که به تو گفت مرا ببین، به من هم گفت چه کسی می آید. "


سپس عیسی(ع) با اجازه ی آن  خانم وارد خرابه شد وسؤال کرد: " خداوند به تو چه داده است که


اینقدر از او تشکر می کنی؟ "


پیرزن گفت: " تو قبل از هرچیز پاسخ سؤال مرا بده! آیا خدا وقتی می خواست آنچه که به من داده


از من بگیرد،به من نگاه کرد وگرفت یا اتفاقی من کور وفلج شدم؟ "


عیسی (ع) گفت : " قطعاً خداوند اول به تو نگاه کرد وبعد پس گرفته است."


پیرزن گفت : " من به همان نگاهش خوشم. خدا این نگاه را به دیگری نداشته وبه من کرده است.


پس باید ممنون او باشم..."


منبع:http://bandevmaaboud.parsiblog.com/




تاریخ : یکشنبه 93/11/19 | 11:59 صبح | نویسنده : ف.س | نظرات ()

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.


مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

منبع:http://bandevmaaboud.parsiblog.com/




تاریخ : یکشنبه 93/11/19 | 11:55 صبح | نویسنده : ف.س | نظرات ()

ای روان ترین معنی قرآن……ای آخرین فصل کتاب وحی….امام عزیز.
منتظرانت را بنگر در خشکسالی دوری از آب حیات وصل تو،عطش امانشان را بریده است و نفسهایشان به شماره افتاده است
اما هنوز فریاد الغوث و الامانشان به آسمان می رسد.
هرصبح ترانه وصل به لب دارند و اینک نمی از یم فریاد دلشان
را به پیشگاه تو تقدیم میکنند

 

ای مظهر رحمت و عطا و برکات
سرچشمه ی فیض و قبله گاه حاجات
ای حجت ثانی عشر،  مهدی جان
بر طلعت زیبای تو دائم صلوات


 بنمای رخ که خلقی واله شوند وحیران

                               بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

 




تاریخ : یکشنبه 93/11/12 | 9:4 صبح | نویسنده : ف.س | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By VatanSkin :.
وبلاگicon
Online User